ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پریده‌ بود

ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پریده‌ بود

از هوش‌ رفته‌ یا که‌ به‌ ناز آرمیده‌ بود

چشمان‌ خود گشود و ز گهواره‌ زد برون‌

هل‌ من‌ معین‌ غربت‌ بابا شنیده‌ بود

او محسن‌ است‌ یا که‌ از او در نیابت‌ است‌

خاکستری‌ که‌ حاصل‌ عمر شهیده‌ بود

لب‌ تشنه‌ بود از عطش‌ غربت‌ پدر

آمد ولی‌ به‌ جان‌ ، غم‌ بابا خریده‌ بود

یک‌ لحظه‌ هم‌ درنگ‌ نکرد خصم‌ خیره‌ سر

انگار تا به‌ حال‌ سپیدی‌ ندیده‌ بود

تیر سه‌ شعبه‌ای‌ که‌ زد از جنس‌ میخ‌ در

از گوش‌ تا به‌ گوش‌ علی‌ را دریده‌ بود

باور نداشتند، علی‌، دست‌ و پا زند

هجم‌ سه‌ شعبه‌ چون‌ نفسش‌ را بریده‌ بود

آیا شتاب‌ تیر کمک‌ کرد یا حسین‌

خود تیر را ز حنجره‌ بیرون‌ کشیده‌ بود

 

شاعر: احسان‌ محسنی‌فرد
نوع شعر: غزل

پاسخ دهید