شوریدگیت داده به دل اختیار را

شوریدگیت داده به دل اختیار را
با زلف دوست بسته قرار و مدار را
آیینه ی تمام نمای یل جمل
ازین سپاه فتنه درآور دمار را
ابروکشیده ! حُکم نیام است این نقاب
باید مهار کرد کمی ذوالفقار را
از انعکاس نام «حسن» کوفه دلخور است
فریاد کن دوباره شکوه تبار را
« إن تنکرونِ» تو لجشان را درآورد
آری، به رخ بکش نسب و اعتبار را
داری چقدر مثل علی تیغ می زنی
دنبال کن سوارِ به فکر فرار را
برخیز جان فاطمه، دلگیرتر نکن
تصویر بی سپاهی این شهریار را
از نیزه ای که خورده به پهلوت واضح است
زرگر تلاش کرده بسنجد عیار را
با یک غرور له شده ، مانده ست
باغبان آخر چگونه جمع کند این انار را

شاعر:  وحید قاسمی
نوع شعر: غزل

پاسخ دهید