صبح شد یک طرف سرم افتاد

صبح شد یک طرف سرم افتاد
یک طرف نیز پیکرم افتاد
از روی پشت بام افتادم
با علیک السلام افتادم
بدن من شکست خوشحالم
سر راهت نشست خوشحالم
بی سبب نیست اینکه خوشحالم
زن و بچه نبود دنبالم
آی مردم سپاهِ بی نفرم
صبح خالی نبود دور و برم
حرفی از زخم با پرم مزنید
این همه سنگ بر سرم مزنید
آی مردم گناه من عشق است
بهترین اشتباه من عشق است
آی مردم کمی حیا بد نیست
بی وفاها کمی وفا بد نیست
سنگ خوردم شکست گونه ی من
غصه خوردم شکست روزه ی من
نفسم را اسیر کردم و بعد
وسط کوچه گیر کردم و بعد ….
کوچه هایی که تنگ و باریک اند
روز هم چون شب اند تاریک اند
بدی کوچه های تنگ این است
می شود هر طرف رهت را بست
مثلاً کوچه ای که زهرا رفت
از تنش تازیانه بالا رفت
مثل این مردمی که بی عارند
مثل این ها مدینه بسیارند
مثل این ها مدینه هم بودند
دور بیت الحزینه هم بودند
تو نبودی مدینه را گفتی ؟
قصه ی داغ سینه را گفتی ؟
تو نگفتی خوشیم مادر بود
مادرم دختر پیمبر بود ؟
تو نگفتی صداش می لرزید
پدرم تا که کوچه را می دید ؟
تو نگفتی هنوز غمگینی
فکر آن دست سرد و سنگینی ؟
تو نگفتی نگات پژمرده
مادرت بارها زمین خورده؟
من که کوچه نشین شدم مردم
یا که نقش زمین شدم مردم
کوچه بود و زمان چیدن بود
به خداوند، فاطمه (س) زن بود
جان به راه حسین می بازم
تا کند مادر حسن نازم

شاعر: علی اكبر لطیفیان
نوع شعر: مثنوی
دسته‌ها: اشعار. موضوعات: حضرت مسلم علیه السلام و شهادت.

پاسخ دهید