ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد

ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد
مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد
مژهای تو خودش لشکری از طوفان است
تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد
دیدم از دور که با نیزه بلدت کردند
بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد
گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای
صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد
بهترین کار تو این است که دستت نزنم
دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد
شده اندازه ی قاسم بدنت از بسکه
قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد
مادرم مادر تو – مادر تو مادر من
گریه ی مادر من – مادر تو می ریزد

شاعر: وحید مصلحی
نوع شعر: غزل

پاسخ دهید