گفتم عمویم هست! او اما کتک زد

گفتم عمویم هست! او اما کتک زد

هرگاه آمد بر لبم بابا ، کتک زد

وقتی که افتادم به روی خار وخاشاک

آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد

مردی رسید و تاکه چشمش برمن افتاد

من را به قصد کشت در آنجا کتک زد

هر بارکه می خواست او عقده گشاید

من را کنار نیزه سقا کتک زد

آن مردگفتم «یا علی»، کفرش در آمد

من را شبیه حضرت زهرا کتک زد

افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت

بی حال بودم من ولی با پا کتک زد

دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت

آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد

این که تمام پیکرم سرخ است اوبا …

سیلی ، لگد ، با کعب نی حتی کتک زد

از بس که لطمه خورده ام از این و از آن

احساس کردم که مرا دنیا کتک زد

امروز اگرجانم رسیده برلبانم

مردی مرا از شام عاشورا کتک زد

شاعر: مهدی نظری
نوع شعر: غزل

پاسخ دهید