گل بود وجز به شبنم اشکش وضو نداشت

گل بود وجز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت
رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت
آن جا اگر چه نان تصدق حراج بود
از بس گرسنه خفت به تن رنگ و رو نداشت
چشمش اگر چه بر در ویرانه باز بود
معلوم بود ازحرکت دستش که سو نداشت
آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه رمق جستجو نداشت
درزیر تازیانه امانش بریده بود
می خواست ناله ای کند اما عمو نداشت
کار از حنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مو نداشت

شاعر: حسن لطفی
نوع شعر: غزل

پاسخ دهید