بنویسید مرا یار حسین

بنویسید مرا یار حسین کشته و مرده ی دیدار حسین اولین بی سر بازار حسین مسلم کوفه ،علمدار حسین ** او دلش خواست سفیرش باشم ** من دلم خواست اسیرش باشم تکه تکه بدنم گفت نیا پاره ی پیرهنم گفت نیا به سر میخ تنم گفت نیا خاک و خون دهنم گفت نیا ** کاروانت […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 27 آبان 1393

سر بازار و ازدحام از من

سر بازار و ازدحام از من کینه ی شهر انتقام از من خواهرت را فقط تو برگردان هرچه سنگ است روی بام از من بغض مردانه ی صدا از من هرچه توهین و ناسزا از من به غرور رقیه بر نخورد کم محلی کوچه ها از من این شب بی ستاره از مسلم جگر پاره […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 27 آبان 1393

برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست

برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست مخروبه های شهر جای یاسمن نیست اینجا زمانی عطر و بویی از علی داشت جان خودم یک ذره بوی بوالحسن نیست این ها تماما نامه هاشان کذب محض است دیدم که اینجا یک نفر هم پشت من نیست خوب است آدم در دیار خود بمیرد برگرد آقا مکه؛ اینجا […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 27 آبان 1393

حضرت عشق سرِ دار سلامی دارم

حضرت عشق سرِ دار سلامی دارم از لبِ زخمِ ترک خورده پیامی دارم خیلِ بیعت شکنان نوکرِ بی اجر شدند همه با وعده ی یک کیسه ی جو زجر شدند چند سالی است در این شهر وفا مُرده نیا زخم این نیزه پرستان به تنم خورده نیا از علی دیر زمانی است دلی پُر دارند […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 27 آبان 1393

دلم شور می زد که از دور دیدم

دلم شور می زد که از دور دیدم دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند سوارانی از کوفه و غصه هایش که پیغمبر روضۀ یک شهیدند رسیدند و از ماجرای تو گفتند از این که نرفتند از کوفه بیرون مگر این که دیدند دروازۀ شهر شده میزبان سری غرق در خون شنیدم که گفتند باز اهل […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 27 آبان 1393

گرفتار زن و فرزند و مال اند

گرفتار زن و فرزند و مال اند همیشه کوفیان زیرِ سوال اند بیا ای طوعه مردی کن ! که امروز تمام شهر ، اشباه الرجال اند

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 25 آبان 1393

تماشایی شده مهمانی من

تماشایی شده مهمانی من دل آشفته و طوفانی من همه در کوفه بیعت می شکستند به مُهر سنگ بر پیشانی من نسیم آورده با خود بوی سیبی نمانده از غمت در دل شکیبی همین جا پرده ها افتاد و دیدم به روی نیزه ها شیب الخضیبی سرم آقا به قربان سر تو دو طفل من […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 25 آبان 1393

شانه های زخمی اش را هیچ کس باور نداشت

شانه های زخمی اش را هیچ کس باور نداشت بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت بام های خانه های مردم بیعت فروش وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت می چکید از مشک هاشان جرعه جرعه تشنگی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند

آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند حتی به هفته ای نریسده شکسته شد دیروز از وفا همگی دست داده اند امروز مسلمت زجفا دست بسته شد کوچه به کوچه میروم و میزنم به سر کوچه به کوچه میروم و گریه میکنم از شرم نام خواهرت ای خاک برسرم چون شمع آب میشوم […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

صبرکن! شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها

صبرکن! شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها نامه های کوفه شد، منجر به خیلی چیزها هرچه چشمم گشت دیدم زن صفت در کوچه هاست چشم هایم خورده اینجا بَر، به خیلی چیزها سرصدای چند آهنگر سرم را برده است “می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها” سوت و کوریِ در و دیوارشان مصنـوعی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

یاکریم غریب این شهرم

یاکریم غریب این شهرم که جدا مانده ام ز لانۀ خود کوچه گرد غریبم و راهم ندهد هیچکس به خانۀ خود سر دارالاماره ام اما چشم هایم هنوز منتظر است سر دارالاماره می بینم کاروانی غریب در به در است به سلامی که بر همه گفتم کس جوابی نداد در این شهر غیر طوعه کسی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

یا حسین ای در افق ها منجلی

یا حسین ای در افق ها منجلی ای بزرگ قوم ای پور علی یک تجلی از تو مسلم بوده است نور تو در خویش قائم بوده است آن که پیک شاه شد شاه است او آن که نور راه شد راه است او مسلم تو کافر خویش است و بس مسلمت در خویش بی کیش […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

ای که یاد رخ تو درد مرا تسکین است

ای که یاد رخ تو درد مرا تسکین است بار هجران تو بر شانه ی من سنگین است گر چه تلخ است غریبی و پریشان حالی لیک در راه تو آواره شدن شیرین است ز ره دور حبیبا به من خاک نشین گوش چشمی بنما سخت دلم مسکین است پشت دیوارم و با جرم طرفداری […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

باور نمی کردم گذرها را ببندند

باور نمی کردم گذرها را ببندند من را که می بینند درها را ببندند خورشید بودم زیر نور ماه رفتم جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم این چند شب یک خواب راحت هم نکردم من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت این کوچه های تنگ آخر گیرم […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

آشفته ای آواره ام در پشت درها

آشفته ای آواره ام در پشت درها کوه پر از دردم پر از خون جگرها یکریز می بارم به روی جانمازم دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها گفتم به دستت می رسد«ای کاشهایم» نفرین به بال سنگی این نامه برها دیروز با نان شماها قد کشیدند حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها نقش و نگار صورتت حیف […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید حرف از چشم بهانه است، به خون تشنه ترید تا که دیدید غریبی به سراغم آمد مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید از سر نیزه ی بی تاب شما معلوم است خوب از حسّ پدر با پسرش باخبرید اسمی از شیشه شنیدید همه سنگ شدید نامی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

یادش به خیر عطر خوش باغ سیب ها

یادش به خیر عطر خوش باغ سیب ها یادش به خیر شهر رسول نجیب ها دلتنگ چشم های قشنگ تو ام حسین بستم دخیل اشک به امن یجیب ها کمتر کسی دلش ز غمت شور می زند در کوفه اندک اند شبیه حبیب ها کار از سنان و نیزه و شمشیر هم گذشت با سنگ […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود دیگر دری به خاطر من وا نمی شود دستم بریده باد نوشتم بیا حسین این غصه از سرای دلم پا نمی شود با قافله به وادی دیگر برو میا در شهر کوفه جای شماها نمی شود آقا سفیر تو به تو پیغام می دهد: برگرد ای مسافر زهرا […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

در کوچه گرفتند اگر دور و برش را

در کوچه گرفتند اگر دور و برش را چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را این ارث علی دوست ترین های قبیله ست جا داشت در این شهر ببیند اثرش را محراب همین پیر زن کوفه چه خوب است تا اینکه به پایان برساند سحرش را این بار به جای گره یِ سبز نگاهش […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید آن چه مانده ست مرا غیر پشیمانی نیست جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست بین کوفه به خدا مثل من عطشانی نیست موی من را دم دروازه […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

چشمم برای آمدنت اشک پرور است

چشمم برای آمدنت اشک پرور است از چشم های منتظرم کوچه ها تر است پیک توأم که در قفس تنگ آمده است نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است پرواز را ز خاطر من برده این دیار این سرنوشت بی کسی این کبوتر است گفتم بنالم از غم و بر سر […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

در وادیِ حسین مجال کلام نیست

در وادیِ حسین مجال کلام نیست غیر از کلام خون به مسیرش پیام نیست با خون به صفحه عرفات دلم نوشت راهِ وصال جز به شهادت تمام نیست با ترس جان هر آنکه قدم زد در این طریق والله راه عاشقی اش مستدام نیست عشق و بلا ز روز ازل هم پیاله اند زیرا به […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست شب هم شبیه چشم ترم پر ستاره نیست خورشید من به سبزی عمامه ات قسم اینجا هوا گرفته و اصلا بهاره نیست آقا بمان و حج خودت را تمام کن چشمی به خیر مقدم تو در نظاره نیست پای پیاده در دل هر کوچه دیده ام حتی برای […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

کوفه سر فصل خزان است ، کجا می آیی؟

کوفه سر فصل خزان است ، کجا می آیی؟ حرف کینه به میان است ، کجا می آیی؟ بامهایی که همه گل به رویم می ریزند ذاتشان سنگ پران است ، کجا می آیی؟ نیّتی که همه دنبال ادایش هستند کشتن تشنه لبان است ، کجا می آیی؟ هنر مردم این طایفه مظلوم کشی است […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست ** من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر ** چشم بر راه توام بر سرِ دروازه یِ شهر یک نفر بودم […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

نایِ سُبوحِ تو در نافله خواهند گرفت

نایِ سُبوحِ تو در نافله خواهند گرفت یک بغل ماه از این قافله خواهند گرفت وضعشان بد شده از چشمِ شما می بینند چشمِ عباسِ تو با این گِله خواهند گرفت به حریرِ تنِ زخمیِ تو ده اسب سوار جشنِ پایانیِ این قائله خواهند گرفت سخت سر گرمِ حسابند در آن روزِ کَذا چقدر بابتِ […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 24 آبان 1393

اینجا رسیده ام که مرا مبتلا کنی

اینجا رسیده ام که مرا مبتلا کنی بر حال و روز پیک خودت چشم وا کنی ای دلبر غریب مبادا که لحظه ای بر وعده های کوفی شان اعتنا کنی این کوچه گردی عاقبتش درد سیلی است باید به رنج فاطمه ام آشنا کنی سنگم اگر زنند دل از تو نمی کَنم تا که ز […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است یار آواره ات ای یار چه تنها شده است عرق شرم من و اشک دو چشمان من است اگر این شهر شبیه شب دریا شده است خبرت آمده و دست به کارند همه شهر آذین شده بازار چه غوغا شده است سنگ ها دست به دست از […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

کوچه گردی نکن حبیب خدا

کوچه گردی نکن حبیب خدا میهمانی تو ، منزلت داری دعوتت کرده اند این مردم تو از این کوفه دست خط داری ای ولی فقیه دلخسته ای ابر مرد قهرمان چه خبر؟ نامه دادی حسین برگردد؟ از امام زمانمان چه خبر؟ رو نزن ؛گوششان کَر است امشب با غم بی کسی مداراکن همه دارند می […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه درشب عیدخضابی بکنم مستحب است بسته بر صورت من ، بَه! چه حنایی کوفه؟ بین یک کوچه باریک گرفتار شدم کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه وای اگر آیه ی قرآن وسط راه افتد وای! آن هم وسط راه […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

بنویسید مرا یار اباعبدالله

بنویسید مرایاراباعبدالله اولین بنده ی درباراباعبدالله منتظرمانده دیداراباعبدالله من کجاوسر بازاراباعبدالله ** تا خداهست خریداراباعبدالله عاشق آن است که دیدارکندیارش را بارها جان بدهد دیداگردارش را باز آماده کند جان دگربارش را فاطمه پیش خدا،پیش بردکارش را ** هرکه افتادپی کار اباعبدالله من پرم رابه روی دست گرفتم،دیدم… جگرم رابه روی دست گرفتم،دیدم… سپرم رابه […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

آن روز کوفه حال و هوایی غریب داشت

آن روز کوفه حال و هوایی غریب داشت وقتی نگاه ها همه بوی فریب داشت تنها ترین مسافر شبگرد کوفه بود آن زائری که همره خود عطر سیب داشت وقت عبور از صف آهنگران شهر بر روی لب ترنم أمّن یجیب داشت با دیدن سه شعبه و سر نیزه هایشان دیگر خبر ز روضه‌ی شیب […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

دل این شهر برای نفسم تنگ شده

دل این شهر برای نفسم تنگ شده جان من کوفه میا کوفه دلش سنگ شده خوب گشتم همه جا را خبری نیست میا همه شادند دوباره خبر جنگ شده آب و جارو شده این شهر برای سر تو کوچه هاشان همه پاکیزه و کم سنگ شده همه جا صحبتِ از غارت اموال شماست به خدا […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

کوچه گرد غریب می داند

کوچه گرد غریب می داند بی کسی در غروب یعنی چه عابرِ شهر کوفه می فهمد بارش سنگ و چوب یعنی چه صف به صف نیتِ جماعت را بر نماز ِ امام می بستند همه رفتند و بعد ، از آن هم در به رویش تمام می بستند در حکومت نظامی کوفه غیر “طوعه” کسی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

اینان که حرف بیعت با یار می زنند

اینان که حرف بیعت با یار می زنند آخر میان کوچه مرا دار می زنند اینجا میا که مردم مهمان نوازشان طفل تو را به لحظه دیدار می زنند این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترند یعنی کسی که باشد عزادار می زنند دیدم برای آمدنت روی اُشتران چندین هزار نیزه فقط بار می زنند […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

وقت غروب بود و کسی در حرم نبود

وقت غروب بود و کسی در حرم نبود وزخیل همرهان احدی یاورم نبود کس نیست در برم بجز از سایه تنم آن هم چو روزرفت دگر در برم نبود امروز کوفیان همه کردند بیعتم آمد غروب و نیست یکی ، باورم نبود درکوچه های کوفه روان گشته ام ولی غیر از هوای یار دگر در […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود دیگر دری به خاطر من وا نمی شود دستم بریده باد نوشتم بیا حسین این غصه از سرای دلم پا نمی شود با قافله به وادی دیگر برو میا در شهر کوفه جای شماها نمی شود آقا سفیر تو به تو پیغام میدهد: برگرد ای مسافر زهرا نمی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

ای دار و ندار قلب من یابن الزهرا

ای دار و ندار قلب من یابن الزهرا ای خون خدا ای جاری رگ های ما تو مهر زمین و آسمانی یاحسین تو ارباب خوب و مهربانی یاحسین حسین یا ثارالله – یا اباعبدالله آه ای غریب در سفر ، یا ثارالله ای خسته جان ای خونجگر ، یا ثارالله آقا به جان مادرت ، […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین!

ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین! تو هم مرا نظاره کن به یک اشاره یا حسین! سرو به خون نشسته ام ، زائر دست بسته ام سلام می فرستمت از لب پاره یا حسین! لحظه به لحظه دم به دم ، مرگ دوباره دیده ام بس که رسیده بر تنم ، […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

شب هم چو قلب مردم اینجا سیاه نیست

شب هم چو قلب مردم اینجا سیاه نیست حال سـفیر بی کس تو رو به راه نیست جز مکر از اهالی اینجا ندیده ام دیوار هم سفیر تو را تکیه گاه نیست آوارگی من به تماشا کشیده است در این دیار بهر غریبان پناه نیست ترسم بود که ساقی تان را نظر زنند چشمی برای […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 20 آبان 1393

هیچ کس مثل من اینگونه گرفتار نشد

هیچ کس مثل من اینگونه گرفتار نشد با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد حال و روز منِ آواره تماشا دارد تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد روزه دارم من و لب تشنه و سر گردانم بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود ختم به خیر این غم بی انتها شود ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند یا باد با نوای دلم همنوا شود مداح خانواده ی تان هستم، آمدم تا خانه خانه بزم حدیث شما شود دَم از علی و آل علی آنقدر زنم تا کوچه ها […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

شک و تردیدشان یقینی بود

شک و تردیدشان یقینی بود آسمان هایشان زمینی بود همه دنبال وعده گندم شهر مشغول خوشه چینی بود کوچه ها خالی از وفای به تو ! خانه ها گرم شب نشینی بود خودشان را نشان نمی دادند پشت هر سایه ای کمینی بود دست غفلت همیشه در دست زندگی های اینچنینی بود همه فتوا به […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

میان کوچه منتظر غریب ایستاده ام

میان کوچه منتظر غریب ایستاده ام به خواب رفته سایه ام به خویش تکیه داده ام چو جبرئیل زخمی ام میان قوم خود پرست شهاب آسمانی ام، به چاه اوفتاده ام به زخم های بال خود کمی نگاه می کنم و خوب فکر می کنم به انتهای جاده ام به آیه های روشنم توجهی نمی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید حرف از چشم بهانه است، به خون تشنه ترید تا که دیدید غریبی به سراغم آمد مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید از سر نیزه ی بی تاب شما معلوم است خوب از حسّ پدر با پسرش با خبرید اسمی از شیشه شنیدید همه سنگ شدید […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

گر چه ای یار، اسیر کف اغیار توام

گر چه ای یار، اسیر کف اغیار توام نی گرفتار عدو بلکه گرفتار توام نام تو وِردِ زبانم به سر دار شده ست تو علی هستی و من میثم تمّار توام می زند خصم مرا طعنه ولی غافل از آن بر سرم نیست هوایی که هوادار توام دستم از پشت اگر بسته، دگر قطع نشد […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

من و انبوهی از دلواپسی ها

من و انبوهی از دلواپسی ها که دارم لشکری از بی کسی ها تمام کوفه عهدی تازه دارند برای کشتن تو ای مسیحا دلم را مثل پیمان ها شکستند دو دستم را به عهدی تازه بستند همان هایی که نامه می نوشتند به استقبال تو خنجر به دستند دلم مانده ست و داغ جانگدازی که […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

اگرچه بر سر دارم میا به کوفه حسین

اگرچه بر سر دارم میا به کوفه حسین هنوز زمزمه دارم میا به کوفه حسین سلام من به تو ای آفتاب هستی بخش چراغ محفل تارم میا به کوفه حسین نوشته ام که بیائی ولی به صفحۀ خاک به اشک خود بنگارم میا به کوفه حسین میان کوفه غریبانه می زنم فریاد امید و صبر […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

اینجا به غیر از شوره‌زاری نیست، برگرد

اینجا به غیر از شوره‌زاری نیست، برگرد در این خزان جای بهاری نیست برگرد دستم به دامانت، مکش دامن ز دستم آرامشم اینجا قراری نیست برگرد دیدی تمام نخل ها سر نیزه بودند این باغ جز ابر غباری نیست برگرد اینجا برای سر بریدن دشت در دشت تیغ است امّا هیچ یاری نیست برگرد از […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

در کوچه ها پیچید بوی آشنایش

در کوچه ها پیچید بوی آشنایش بوی غریبی نگاه رد پایش در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما می آمد از آنجا صدای بال هایش وقتی اذان می داد در محراب کوفه بوی ولایت پخش می شد با صدایش در پیشواز غربت خود اشک می ریخت از آسمان چشم های با خدایش در مغرب این […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن دل شوره […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 19 آبان 1393

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین آییـنه صــداقت قلب تمام شهر مجروح تازیانه زنــگار شد حسین دیدم که دست بیعتشان بین آستین باسحرسکه های طلا مار شد حسین درسبزه ها به جای طراوت تنفر است هربره ای که خورد ازآن هار شد حسین اینجا برای کشتنِ تان نقشه […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

وقتی نگاه شهر پر از سنگ می شود

وقتی نگاه شهر پر از سنگ می شود بشکستن هر آینه ، فرهنگ می شود بیچاره من که عابر این شهر کینه ام از هر طرف نصب سرم سنگ می شود بر سبزی بهار در این جا امید نیست وقتی جفا به جای وفا رنگ می شود اینجا درخت وقت ثمر ، نیزه می دهد […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

در شهر کوفه ذره ای لطف و صفا نیست

در شهر کوفه ذره ای لطف و صفا نیست در بین مردم حرفی از عهد و وفا نیست در کوفه مهمان ذره ای ارزش ندارد اینجا پذیرایی به جز سنگ جفا نیست هر چند ذات کبریا در هر کجا هست اما در اینجا گوییا اصلاً خدا نیست در کوچه های شهر تنها و غریبم اینجا […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود دیگر دری به خاطر من وا نمی شود دستم بریده باد نامه نوشتم بیا حسین این غصه از سرای دلم پا نمی شود با قافله به وادی دیگر برو ، میا در شهر کوفه جای شماها نمی شود آقا ! سفیر تو به تو پیغام می دهد بر […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

چون میسر نشود فرصت دیار شما

چون میسر نشود فرصت دیار شما ما که رفتیم خداوند نگهدار شما نامتان روی علم بود و زدستم افتاد کاش برداردش از خاک علمدار شما جرم عشق است که صیاد چنین بسته مرا او ندانست که مائیم گرفتار شما خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما دیده ی […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم مثل خورشید گرفتار شب تار شدم مرد این شهرم و بر پیرزنی مدیونم این هم از غربت من بود که ناچار شدم من نمی خواسته ام مایه دلواپسیِ معجر زینب کبری شوم ، انگار شدم تا بدهکاری خود را به همه پس دادم به تو اندازه ی یک […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

شبی که دیده ی خود پر ستاره می کردم

شبی که دیده ی خود پر ستاره می کردم برای غربت دل فکر چاره می کردم به دانه های چو تسبیحِ اشک ، در دستم برای آمدنت استخاره می کردم نماز عاشقی من شکسته شد اما سلام بر تو زدارالعماره می کردم من از محله ی آهنگران بی احساس گذر نمودم ودل پر شراره می […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

این خلق نابکار به ما پشت پا زدند

این خلق نابکار به ما پشت پا زدند در ابتدای راه ، حقیرانه جا زدند ما را به چند کیسه ی درهم فروختند مولا میا به کوفه ، که قید تو را زدند از پشت بام بر سر این پیک نامه بر با خنده سنگ های زمخت جفا زدند هرسنگشان دقیق به لب می خورد […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

دل من بر سر این دار صفایی دارد

دل من بر سر این دار صفایی دارد وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد خانه پیرزنی خلوت زاویه ی من هر که شد وحی به او غار حرایی دارد شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد پیکرم تا به زمین خورد […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

در سلام نماز مغرب بود

در سلام نماز مغرب بود مسجد از ازدحام، خالى شد واژه‏هاى کلام مردم شهر از علیک السلام، خالى شد بین پس کوچه‏هاى نامردى کوفه تنها گذاشت مردش را با کمى سنگ از سرش وا کرد روزه دارىِ کوچه گردش را هیچ کس بار آن مسافر را از سر شانه‏اش پیاده نکرد واى بر حال منبر […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

صبح شد یک طرف سرم افتاد

صبح شد یک طرف سرم افتاد یک طرف نیز پیکرم افتاد از روی پشت بام افتادم با علیک السلام افتادم بدن من شکست خوشحالم سر راهت نشست خوشحالم بی سبب نیست اینکه خوشحالم زن و بچه نبود دنبالم آی مردم سپاهِ بی نفرم صبح خالی نبود دور و برم حرفی از زخم با پرم مزنید […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

هر طور می خواهد دلت اما خدا را

هر طور می خواهد دلت اما خدا را باخود نیاور لاله ها را ، غنچه ها را هر طور می خواهد دلت اما به این شهر با خود نیاور محمل بانوی ما را گیسو به دست باد صحرا داده ای تا بیچاره تر سازی من و باد صبا را من ماندم و آه و دعا […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

تنها ترین شکسته دل این غروب شهر

تنها ترین شکسته دل این غروب شهر آواره و پیاده و بی کس ترین منم ازبس غریب مانده ام این جا که عاقبت دادم دو طفل کوچک خود را به دشمنم آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند حتی به هفته ای نرسیده شکسته شد دیروز از وفا همگی دست داده اند امروز […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

گر سر ما بقدوم تو دوان خواهد شد

گر سر ما بقدوم تو دوان خواهد شد دوش ما راحت از این بار گران خواهد شد به بلنداى قدت بر سر تو سلامى دادم زین بلندى ادب مسلم عیان خواهد شد از خدا خواسته‏ام ذبح مناى تو شدم زده‏ام فالى و امروز همان خواهد شد قسمتم نیست که نوشم قدحى آب روان عید قربان […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

یادش بخیر عطر خوش باغ سیب ها

یادش بخیر عطر خوش باغ سیب ها یادش بخیر شهر رسول نجیب ها دلتنگ چشم های قشنگ توام حسین بستم دخیل اشک به « امن یجیب ها » کمتر کسی دلش ز غمت شور می زند در کوفه اندک اند شبیه حبیب ها فتوا به قتل و غارت آل نبی دهند بالای منبر پدر تو […]

ادامه مطلب مسعود امجدی پور ، 18 آبان 1393

اعلام برنامه ها

  • برنامه دهه اول محرم ۹۶

    برنامه عزاداری و سوگواری سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به مدت ۱۳ شب از تاریخ ۹۶/۶/۳۰ برگزار می گردد. شروع برنامه : زیارت عاشورا ۲۰:۰۰ سخنرانی: ۲۰:۳۰ سخنران : حجت الاسلام سید جواد بهشتی موضوع سخنرانی : ادامه شرح زیارت جامعه کبیره عزاداری :۲۱:۳۰